حالا هی بپیچون!
1- فرهنگستان زبان شیرین پارسی ! فرمودند زین پس به جای واژه نامانوس "تافی" بگویید " نرم نبات" !!!! تصور کنید یه آقای شیک اتو کشیده بره داخل یه سوپری بزرگ و بعد با لفظ قلم بگه : آقا لطفا دو بسته نرم نبات بدید! قیافه فروشنده تو اون لحظه دیدنیه. آخه یکی نیست یگه نرم نبات خیلی مانوسه؟ در ضمن تافی یه برنده یه مارکه. افتاد؟
2- آهای زمستون یادت باشه همه ی سهم ما از تو فقط سرما بود و سرما!
3- یکی می گفت: پیچ رو هرچقدر سفت کنی موقع باز کردن همون قدر باید زور بزنی. حالا هی منو بپیچون ... به موقعش دهنتو سرویس می کنم
این جدایی حق ما نیست!!!
دست خودمون نیست. از بس همیشه ی خدا به حواشی چسبیدیم اصل موضوع یادمون میره. بسکه همیشه خواستیم اعتقاداتمون رو تو چشم و چال بقیه فرو کنیم یادمون میره بقیه هم آدمند و باورهای خودشون رو دارن. حالا اگه اعتقادمون اشتباه هم باشه هیچ رقمه حاضر به گفتمان نیستیم! این ها یک طرف از طرف دیگه ماها همه چیز این دنیا رو با سیاست و البته با دین قاطی می کنیم و بعد میزنیم به سیم اخر و همینطور میشه که یادمون میره تو این دنیای وانفسا که برای جمع کردن ذره ای اعتبار باید با چنگ و دندون بجنگیم حتی یک جایزه ی معتبر سینمایی هم غنیمته . پس چرا به جای خوشحالی و دست مریزاد به فرهادی و گروهش داریم یقه ی همدیگرو جرواجر می کنیم که این فیلم نماینده ایران نبوده ! چرا فرهادی با آنجلینا جولی دست داده؟ من نمی دونم این وسط دین و ایمون کی به باد فنا رفته که بعضی دارن خودشون رو می کشن؟ بابا جان به خود خدا، خدا به دل آدم ها نگاه می کنه و میزان محبتشون . باورم نیست که خدا با این همه عظمت و زیبایی و رحیم و رحمان بودن از آدم های جانی و ظالم و حق مردم خور و... بگذره و جهنمش رو پر کنه از من و مایی که گاهی به چیزهای کوچیک پابند نیستیم.
شما ها هر چی می خواین بگید اما من منتظر ماه آینده هستم که مراسم اسکار توی یه سالن باشکوه برگزار بشه و بعد یه آدم معروف سینمایی بره روی سن و بگه:
The Oscar goes to: from Iran “ A Separation”
جایی شبیه خونه!
گاهی وقتها اتفاقای جالبی تو زندگیت میفته. مثلا موقعیتی پیش میاد که یه سفر دو روزه میری زاهدان! از این جا راه میفتی و 11 ساعت بعد وقتی از همه ی شهر ها و روستاهای کوچیک و بزرگ سر راهت گذشتی خسته و کوفته میرسی به شهری که شبیه شهر خودته شبیه همه ی شهر های کویری دنیا! بعد تو این شهر با آدم های خوبی آشنا میشی آدم هایی که یادت میندازن مرز نشین بودن یعنی چی! بعد از دو روز هم بار و بنه ات رو جمع می کنی که دوباره همه ی این راه رو برگردی خونه. اما این بار شب هست و بارون و سرما و البته پنچری ماشین و سرگردونی توی زرند. اما هر چی هست میرسی خونه. میرسی جایی که همیشه داری به خاطرش نق میزنی اما همین دور بودن هم دلتنگت می کنه، دلتنگ همه اون چیزهایی که توی این شهر به تو هویت میده. جایی که بهش میگی خونه...
چرا چنین؟
بغض های کال من چرا چنین؟/ گریه های لال من چرا چنین؟....
داغ تازه تو داغ کاغذی/ داغ دیر سال من چرا چنین؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان؟/روز و ماه و سال من چرا چنین؟
درگذشته سرگذشتم این نبود/حال شرح حال من چرا چنین؟
نسل اعتراض انقراض یافت/ حیف شد زوال من چرا چنین؟
ای چرا و ای چگونه ی عزیز!/ جرات سوال من چرا چنین؟
پ ن: قبلا هم گفته بودم گاهی خوبه به کتاب قیصر امین پور هم تفال بزنیم
که چی؟!
که چی؟ واقعا یعنی چی؟ تا یه سریال تموم میشه فرتی! عوامل رو جمع می کنند که ازشون تقدیر کنن. این چه معنی میده. خوب فیلم ساز و برنامه ساز کارش همینه که سریال بسازه بازیگر هم وظیفه اش اینه که وقتی نقشی رو پذیرفت خوب اجراش کنه دیگه تقدیر چیه این وسط؟ حالا اگه یه سریال و یا یه برنامه بود یه چیزی ،میشد گفت سریال فاخر بود! موضوعش متفاوت بوده یا کلا یه چیز منحصر به فرد بوده اما اینکه هر سریالی تموم میشه فورا بساط تقدیر از عوامل رو راه می اندازن واقعا نوبره! جالب اینه که خود صدا و سیما از عوامل تشکر میکنه یعنی خود سازندگان از عوامل تقدیر می کنند!!! عجب، این چه مدله؟ اصلا متوجه فلسفه این جور مراسم نمی شم.
دلتنگی
حالا هی مردم بگویند شکل دلتنگی ها فرق کرده، بگویند تلفن هست و کامپیوتر و اینترنت. حالا هی بگویند با اینها نزدیکیم حتی اگر دوریم. اما برای من فرقی ندارد چه تو سالی یکبار نامه بنویسی از آن طرف شهر که چطوری؟ اگر از احوالات ما جویا شوید ملالی نیست جز دوری شما ، چه هر شب روبروی مانیتورم باشی و از آن سر دنیا آرام بپرسی خوبی ؟ و من آرام بگویم خوبم! برای من فرقی ندارد چه این باشد چه آن، من دلتنگم. دلتنگی من انواع و اقسام ندارد
یک گفتگوی کاملا خیالی
*شما خیلی جسور هستید از نوشته هاتون پیداست!
*آدم هایی تو موقعیت من همه جسور هستند آخه ما چیزی واسه از دست دادن نداریم. در واقع دنیای ما مثل دنیای بقیه آدم ها شکل یک کره نیست! ما توی یه مربع زندگی می کنیم که از هر طرف بریم می خوریم تو دیوار! توی همچین دنیایی جسور نباشی می خوای چی کار کنی؟!
*چه تشبیه قشنگی!
*این هم یکی دیگه از خصوصیات ماها! ما فقط تشبیه های قشنگ داریم. تجربه های قشنگ مال دیگرانه!
*اوهوم. این جمله می تونه یه ملتی رو ویران کنه.
*عجالتا که ما یه ملتیم که نمی تونیم یه جمله رو ویران کنیم.
*حاضر جوابیت رو از کی به ارث بردی؟
*بچه اصولا به کی میره؟
*ننه باباش!
*به روایتی به داییش! البته در نسخ، متفاوته.
پ ن: به قول دوستان چه فایده که بالای خط فقر باشی ، اما زیر خط فهم!!!!!!
دنیای بی پاییز من!
با اینکه پاییز اینجا شبیه پاییز هیچ کجای عالم نیست اما باز هم دوستش دارم. با اینکه پاییز اینجا باران و رنگارنگی برگ درختان و خش خش برگ زیر پای عابران ندارد، اما باز هم دوستش دارم. یلدا برایم عزیز است دستکم از این منظر که همیشه به یادم می آورد که پس هر تاریکی هر چقدر هم بلند و طولانی ، روشنایی و سپیدی است اما دلم برای پاییز تنگ می شود. تنگ می شود دلم برای پاییزی که حتی نم بارانش هم برایم شادی آور است پاییزی که درختانش، بی برگ هم زیبا هستند. پاییزی که امیدوارم می کند به رسیدن زمستانی پر برف که هیچ وقت هم محقق نمی شود. هر چه هست پاییز است پادشاه فصل ها!
پ ن: یلدا مبارک
ابر
برایم فرقی نمی کند که چه صدایتان کنند. حالا گیریم کومولوس باشید یا استراتوس. برایم فرقی نمی کند چه شکلی باشید حالا گیریم که گنبدی باشید یا صاف و یکدست،خاکستری باشید یا سفید سفید، برایم فرقی نمی کند از کجای آسمان گسترده شده باشید حالا گیریم از شرق به غرب می روید یا از غرب به شرق. برایم فرقی نمی کند سر راهتان ماه را می پوشانید یا خورشید را. برایم فرقی نمی کند شکل تان، شبیه کدام آرزوی کودکی ام هست حالا گیریم شکل ماهی هستید یا پرنده. وقتی حتی یک قطره باران هم ندارید برایم فرقی نمی کند که اصلا در آسمان باشید یا نه.
بی نقاب
شاید در پس چهره آرام، متین و خنده روی همه ی ما چیزی شبیه پلیدی باشد چیزی شبیه مردم آزاری . شاید در پشت لحن شیرین همه ی ما چیزی شبیه عصبانیت باشد شبیه کنایه!
خوب که فکر می کنم می بینم روی آدم های نزدیک به خودم هم تاثیر خوبی نگذاشته ام چه برسد به بقیه آدم ها. یاد می آید روزی را که می خواستم آدم خوبی باشم آدمی که پشت نگاه و لحن آرامش هیچ پلیدی و زشتی ای نباشد. اما اگر آدم هایی که کنارم هستند فکر می کنند من همینی نیستم که نشان میدهم پس حتما نیستم! حتما در پس چهره ی آرام من و لحنی که سعی می کنم عصبانیت درش نباشد، عصبانیت هست و پلیدی هست و دو رنگی! خوب تر که فکر می کنم می بینم آدم های اطرافم هم تاثیری اینچنین روی من گذاشته اند. حالا مطمئنم در پشت چهره ی آدم هایی که فکر می کنم! می شناسمشان آدم دیگری نهفته است. بعید می دانم هیچ آدم یکرنگی این حوالی باشد جای تعجب است که کسی هم ادعای یکرنگی ندارد! شاید حالا وقتش رسیده نقاب هایمان را برداریم. گمانم حالا بی نقاب هم همدیگر را باور می کنیم و یا دستکم می پذیریم.
آخرین پستها
این جدایی حق ما نیست!!! جمعه 30 دی 1390
جایی شبیه خونه! شنبه 24 دی 1390
چرا چنین؟ یکشنبه 18 دی 1390
که چی؟! چهارشنبه 14 دی 1390
دلتنگی جمعه 9 دی 1390
یک گفتگوی کاملا خیالی جمعه 2 دی 1390
دنیای بی پاییز من! دوشنبه 28 آذر 1390
ابر دوشنبه 21 آذر 1390
بی نقاب پنجشنبه 17 آذر 1390
کسی یه کرگدن نمی خواد؟ شنبه 12 آذر 1390
اینه باور من! سه شنبه 8 آذر 1390
آی جماعت پنجشنبه 3 آذر 1390
شنبه های لعنتی یکشنبه 29 آبان 1390
مترسک چهارشنبه 25 آبان 1390
لیست آخرین پستها